مدتها بود که «لاغر شدن» برای او به رؤیایی دست نیافتنی تبدیل شده بود ... از رژیم غذایی بدش میآمد، ورزش را دوست نداشت. هر دوی اینها را بارها آزموده بود و هر بار که پس از چندی به بهانهای آنها را کنار گذاشته بود، دوباره چربیهای اضافی پرشتابتر و بیش از پیش برگشته بود. احساس میکرد از همه چیز خسته شده است ... از اینکه مجبور باشد «نان و برنج» را از رژیم غذاییش حذف کند ... از اینکه مجبور باشد «حتماً» به باشگاه برود و هفتهای 3 روز به امید نیم کیلو کاهش وزن عرق بریزد ... از بیارادگی در برابر شیرینی ... از همه چیز...
از آنچه در آینه میدید و از به یاد آوردن خودش در 8 سال پیش که «تازه عروس» بود، افسرده میشد ... و از اینها همه بدتر، درد زانو و کمر دیگر داشت امانش را میبرید در حالی که هنوز سی و دو سال بیشتر نداشت.
از آنچه در آینه میدید و از به یاد آوردن خودش در 8 سال پیش که «تازه عروس» بود، افسرده میشد ... و از اینها همه بدتر، درد زانو و کمر دیگر داشت امانش را میبرید در حالی که هنوز سی و دو سال بیشتر نداشت.