نوشته : دکتر تیرنگ نیستانی

بالاخره انتظار به پايان رسید. انگار کلمة «شام» ولولهای در جمع میهمانان انداخت که صداها اوج گرفت...
بفرمایید...
خواهش ميکنم... اول شما...
زیر چشمينیم نگاهی به میز شام انداخت... عجب هنگامهای بود ... هفت، هشت تا مهمان و اینهمه غذاهای جورواجور؟! دلش ميخواست همهاش را امتحان کند ... همین کار را هم کرد و برای آن چندان نیازی هم به تعارفهای مکرر میزبان نداشت. شام که تمام شد و بساط آن جمع شد نوبت به میوه رسید. احساس کرد واقعاً دیگر «ظرف معده» از آنچه طعام بود آکنده شده... اما حرفهای میزبان، نظر او را عوض کرد:
میوه که دیگه آبه! هر چی خوردید را ميشوره ميبره پایین. تازه، دکترا ميگن خوردن میوه بعد از غذا، به هضم آن کمک ميکنه!